شنبه امتحان پایان ترم آزمایشگاه آلی داریم از صبح هیچی پیش نرفتم..هنوز امتحانا شروع نشده خسته شدم!این افسردگی که موقع امتحانا همیشه همرامه این ترم انگار زودتر اومده سراغم.نمی دونم شاید ربطی به امتحانا نداشته باشه شاید ربطش این باشه که به قول یکی دوتا از بچه ها همه ی هدفم رو کردم درس خوندن و حالا موندم اصلا دارم کار درستی می کنم یا نه ؟
واقعا نمی دونم اصلا برخلاف جریان آب شنا کردن کار درستی یانه می گن هروقت این کار رو می کنی بدون که داری درست می ری ولی نمی دونم چرا من این حس اعتماد به نفسم هر وقت بهش نیاز دارم خوابش می بره.
داشتم به چیزای دیگه ای که می تونم لینک کنم به درس خوندنم فکر می کردم تا بتونم یه کم تنوعی بدم به این زنگی روتینم دیدم تموم دلخوشیم تو ی شبا و روزای ماه گذشته این بوده که مامان بابا ساعت نه ده زنگ بزنن بهم و حالمو بپرسن که اونم نهایته ده دقیقه یه ربع طول می کشه و تموم .باز باید تا فردا شب منتظر بمونم تا دوباره همون حرفای تکراری شب قبل رو تکرار کنم:
خوبم،مرسی،آره خوردم،امتحان ترم نبود میان ترم بود
همین حرفای تکراری همیشگی
خنده داره نه؟بزرگترین تفریحم شده حرفای تکراری.
دلم گرفته.گاهی که اعصابم خیلی بهم می ریزه دلم می خواد راه برم خیلی زیاد ،یه جاده بی انتها رو بگیرمو برم و گریه کنم و سبک شم.
الان دقیقا به همچین حسی رسیدم
ولی به لطف محدودیتهای زیبایی که برامون گذاشت حتی نمی تون برم بیرون و ده دقیقه قدم بزنم.
۱۳۸۹ دی ۹, پنجشنبه
اشتراک در:
پستها (Atom)